بررسی مکتب انسان گرایی یا هیومنیسم در حوزه روان شناسی

بررسی مکتب انسان گرایی یا هیومنیسم در حوزه روان شناسی

تعریف انسان گرایی (Humanistic) :

انسان گرایی مکتبی در روان شناسی است.

 انسان گرایی جهان‌بینی فلسفی و اخلاقی است که بر ارزش و عاملیت انسان‌ها به صورت فردی یا جمعی تأکید دارد و عموماً عقلانیت و تجربه گرایی را بر پذیرش خرافات ترجیح می‌دهد.

انسان‌گرایان و هستی‌گرایان هر دو به معنی زندگانی می‌اندیشند و خودآگاهی در مرکز جست‌وجوی انسان‌گرایان برای پیدا کردن معنای زندگی قرار دارد.

آن ها معتقدند که انسان برترین موجود جهان هستی (اشرف مخلوقات) است. ( تکامل یافته حیوان خاصی نیست.)

 و نیزبشر خود دارای اراده و اختیار است و تحت تاثیر محیط نیست (برعکس رفتار گرایان که معتقد بودند انسان همچون مومی است در دست طبیعت.) اما انسان گرایان معتقدند زندگی انسان حاصل انتخاب ها و تصمیم هایی است که با قدرت اراده و اختیار خود میگیرد .

تاریخچه و عوامل ایجاد مکتب انسان گرایی :

در نخستین سالهای دهه ۱۹۶۰ جنبشی در روان شناسی امریکا بوجود آمد که به عنوان روانشناسی انسان گرایی یا نیروی سوم شناخته شده است. این جنبش قصد آن نداشت که مانند بعضی از دیدگاههای نو فرویدی‌ها یا نو رفتارگرایان شکل تجدید نظر شده یا انطباق یافته‌ای از مکتبهای فکری موجود باشد. بر عکس چنانچه از اصطلاح نیروی سوم استنباط می‌شود، روانشناسی انسان گرایی می‌خواست جای دو نیروی عمده روانشناسی یعنی رفتارگرایی و روانکاوی را بگیرد.

روانشناسی انسان‌گرایانه نفوذ خود را در دهه ۱۹۷۰ و دهه ۱۹۸۰ گسترش داد. تاثیر آن را می‌توان در سه حوزه‌ی مهم درک نمود:

ارائه‌ی مجموعه‌ای از ارزش‌های جدید برای درک طبیعت بشر و شرایط انسانی

ارائه‌ی افق گسترده‌ای از روش‌های تحقیق در مطالعه‌ی رفتار انسان

ارائه‌ی طیف گسترده‌ای از روش‌های موثرتر در عمل حرفه‌ا‌ی روان درمانی

 (Carl rogers)  و کارل راجرز(Abraham Maslow)آبراهام مازلو

دو روانشناس مشهور مکتب هیومنیسنم هستند که در ادامه به توضیح آن میپردازیم :

آبراهام مازلو :

بدون تردید روان‌شناسی انسانگرا بیش‌از هر کس دیگری مدیون اندیشه‌های پدر معنوی خویش، آبراهام مزلو است. مزلو که زاده بروکلین نیویورک بود دوران کودکی ناخوشایندی را سپری کرده بود. از یک‌ سو پدر و مادر وی چندان در وضعیت روانی مناسبی به سر نمی‌بردند و به همین دلیل کمترین توجهی به مازلو کوچک نمی‌کردند و از سوی دیگر مازلو به دلیل اندام لاغر و بینی بزرگ همواره احساس حقارت می‌کرد.در واقع آنچه که به عنوان زیر بنای نظام روان‌شناسی آدلر به حساب می‌آید یعنی عقده حقارت، مصداق عینی‌اش را می‌توان در خود مزلو یافت. او برای جبران احساس حقارت خویش به ادامه تحصیل پرداخت و رشته روان‌شناسی را برگزید .

در ابتدا مازلو یک رفتارگرای افراطی و پرحرارت بود،و به رویکرد مکانیستی و علوم طبیعی علاقه وافر داشت . معتقد بود که پاسخهای همه مسائل جهانی را می‌توان با رویکرد مکانیستی و علوم طبیعی پیدا کرد.  اما این دلبستگی چندان دوام نیافت و حوادثی همچون جنگ جهانی دوم  و سپس یک رشته تجارب شخصی : تولد نخستن فرزندش و برخورد کردن با سایر اندیشه‌ها درباره ماهیت انسان (فلسفه ، روانکاوی و روان شناسی گشتالت) وی را متقاعد کرد که رفتارگرایی بسیار محدودتر از آن است که بتواند پاسخگوی مسائل پایدار انسانی باشد. و قادر به پاسخگویی مسائل بنیادین انسان نیست. در این میان وی تحت تأثیر اندیشه‌های آدلر، هورنای، کافکا، ورتایمر و روت بندکیت مردم‌شناس آمریکایی قرار گرفت و همین موجب رشد بذر اندیشه‌های روان‌شناسی انسانگرا در ذهن وی شد.

مازلو همچنین از تماس با برخی از روان شناسان اروپایی که از آلمان نازی گریخته و در ایالات متحده ساکن شده بودند، مانند آدلر ، هورنای ، کافکا و ورتهایمر تاثیر پذیرفت. احساس احترام او نسبت به ورتهایمر و مردم شناس امریکایی روت بندیکیت او را به سوی نخستین مطالعه‌اش در مورد اشخاص سالم از نظر روانی و خود شکوفا رهنمون شد. در دانشگاه برندیز در والتام ، ماساچوست ، از ۱۹۵۱ تا ۱۹۶۹ بود که مازلو نظریه‌اش را تدوین کرد و پالایش داد و به صورت مجموعه‌ای کتاب منتشر ساخت. او از جنبش گروه حساسیت آموزی حمایت کرد و در سالهای دهه ۱۹۶۰ یکی از روان شناسان معروف شد. او در سال ۱۹۶۷ به ریاست انجمن روان شناسی امریکا انتخاب شد.

توجه به سلسله مراتب نیازهای انسان و ویژگیهای افراد خود شکوفا بخش عمده پژوهشهای او را تشکیل می‌دهد. ار مباحث مهم دیگر نظریه مازلو در انسان گرایی ویژگیهای شخصیت سالم ، اعتماد به نفس و رابطه آن با سلامت روانی ، فرانیازها یا انگیزه‌های متعالی ، تجارب اوج (حالت عرفان) ، حرمت زدایی ، آرمان شهر روانی ، وجدان را می‌توان نام برد.

مازلو برآن بود که رفتار انسان توسط سلسله مراتب نیازها برانگیخته می‌شود مزلو چند ویژگی اساسی برای نیازها در نظر گرفته است که عبارتند از :

کارل راجرز:

یکی از چهره‌های معروف روان شناسی انسان گرا ، کارل راجرز است. در سال ۱۹۰۲ در یکی از حومه‌های شهر شیکاگو کودکی چشم به جهان گشود که بعدها به عنوان یکی از منادیان روان‌شناسی انسانگرا مطرح شد. راجرز هر چند در دوران کودکی، منزوی و تنها بود و سخت تحت سیطره عقاید والدینش قرار داشت با وجود این در دوران جوانی خویش اعتقادهای رادیکال والدینش را رها کرده و برآن شد که هر فرد باید به تناسب تفسیری که از رویدادها و جهان ارائه می‌کند، زندگی خویش را بنا کند.

 او در دوران تحصیل در دانشگاه به عنوان نماینده فدراسیون جهانی دانش آموزان مسیحی به چین سفر کرد و ظاهرا تحت تاثیر این تماس با فرهنگ شرقی ، دید جدیدی نسبت به انسان پیدا کرد. تحصیلات راجرز در رشته‌های تاریخ و روان شناسی بود. او پس از پایان تحصیلات خود در رشته تاریخ به عضویت پیروان یک انجمن دینی در نیویورک در آمد، اما در عین آشفتگی به این محیط روحانی متوجه شد که نمی‌تواند به آئین خاصی پایبند باشد و تصمیم گرفت کوششهای خود را در زمینه امور تربیتی و درمان متمرکز سازد. در نتیجه بخشی از عقاید وی در مورد ویژگیهای طبیعت انسان محصول تماسهایی است که او با مراجعان خود داشته است.

کوششهایی که راجرز در تشکیل و رهبری گروههای کوچک معمول می‌داشت و نیز تلاشهای او در زمینه آموزش و پرورش ، همگی به صورتی او را در عقایدی که در مورد روان شناسی انسان بدست آورده بود، تائید و تقویت می‌کردند و بر غنای باورهای روان شناختی وی می‌افزودند. راجرز طرز تفکر خود را مرهون محیط فرهنگی خویش می‌دانست که بر سنتهای یهودی مسیحی متکی بود. او با اعتمادی که به عقاید خویش داشت، آرزو می‌کرد گسترش جهانی پیدا کند و می‌کوشید نظریه‌های خود را برای افراد بیشتری توضیح دهد. تحقق خود ، توافق و عدم توافق ، انسان با کنش کامل ، توجه مثبت غیر مشروط ، درمان مبتنی بر مراجع محوری و … از مفاهیم نظریه انسان گرایانه راجرز هستند.

رویکرد درمانی راجرز: آنچه موجب شهرت راجرز شد، رویکرد درمانی وی بود که درمان متمرکز بر شخص نامیده می‌شود. فرانک برونو رویکرد درمانی راجرز را چنین تعریف می‌کند: درمان متمرکز بر درمانجو (شخص) شیوه‌ای است در یاری دادن اشخاص مبتلا به مشکلات گوناگون که درمانگر در آن، فضایی مملو از پذیرش عاطفی ایجاد می‌کند. این فضا توانایی درمانجو را برای بیان و کشف خود تقویت می‌کند. کانون توجه درمانگر خود درمانجوست نه نشانه‌های بیماری او.

هسته اصلی رویکرد درمانی راجرز غیر رهنمودی بودن آن است . منظور از روان‌درمانی بی رهنمود این است که فرد مراجعه کننده بدون راهنمایی یا با حداقل راهنمایی توسط درمانجو به تعمق در درون خویش بپردازد و مسیر خودشکوفایی خویش را جستجو کند. در چنین رویکردی داوری ارزشی نسبت به فرد مراجعه‌ کننده از سوی درمانگر انجام نمی‌شود و تمام تلاش‌ها در جهت تقویت عزت نفس درمانجو انجام می‌شود. در واقع در نگاه راجرز مسوولیت درمان نه به عهده درمانگر بلکه به عهده خود مراجعه‌کننده است.

اکنون به بررسی نقاط قوت و ضعف رویکرد انسان گرایی میپردازیم :

نقاط ضعف :

بیولوژی (از جمله تستوسترون) نادیده گرفته می‌شود.

غیر علمی بودن، به دلیل توجه بر مفاهیم ذهنی.

رفتارگرایی – رفتار انسان و حیوانات را می‌توان مقایسه کرد.

قوم محور (توجه به فرهنگ غربی).

انسان گرایی – نمی‌توان حیوانات را با انسان مقایسه کرد.

اعتقاد آنها به اراده‌ی آزاد؛ در تضاد با قوانین قطعی‌نگر علمی است.

نقاط قوت :

به جای تمرکز بر ذهن ناخودآگاه، ژن‌ها، رفتار قابل مشاهده و غیره، بر روی رفتار فردی و یا تمامیت شخص تمرکز صورت گرفته است.

دارای کاربرد در زندگی واقعی (به عنوان مثال، درمان).

روانشناسی انسان‌گرایانه، بیشتر تصورات مردم از آنچه که آن را انسانیت معنی می‌کنند را برآورده می‌کند، زیرا این روش به آرمان‌های شخصی و خودشکوفایی بها می‌دهد.

داده های کیفی، بینش واقعی و اطلاعات جامعتری را نسبت به رفتار ارائه می‌دهد.

ارزش فردیت و روش‌های ایدئوگرافیک مطالعه را بیشتر برجسته می‌سازد.

فرشته ارشاد فرکار

مطالب مرتبط

دیدگاهها

نظر:

12 + شش =